.:: مــــــــعلم لارســـــــتانی ::.

نوشته شده در دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 11:28 توسط علیرضا|

لینک خبر در سایت اداره کل آ.پ فارس

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 22:19 توسط علیرضا|

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 11:25 توسط علیرضا|

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 0:54 توسط علیرضا|

دانش آموزان عزیزم

مرتضی شهدادی ، محمدرسول درغال  و  صدیقه حیدری

پذیرفته شدنتان در آزمون دبیرستان نمونه دولتی(دوره اول) را تبریک می گویم

آرزویم دیدن پرواز تو در فرداهاست...

.:: اِنَّ لَیسَ لِلاِنسَانَ اِلاَّ مَا سَعَی ::.

امسال شرایط قبولی خیلی سخت شد ، چرا که تنها دو مدرسه نمونه دولتی کل استان فارس دانش آموزان خوابگاهی را می پذیرفتند ، یعنی دانش آموزان ما در رقابت با نصف استان فارس توانستند در این رقابت سربلند بیرون بیایند؛ دانش آموزانی که نه کلاس خصوصی رفتند، نه میلیون میلیون خرج کلاس و کتاب کردند و نه مدرسه غیر انتفاعی بودند و نه .... در دورترین روستاهای شهرستان لار با کمترین امکانات.

اینها تیز هوشند...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 16:17 توسط علیرضا|

 خداحافظی خیلی سخت بود ... 

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 0:35 توسط علیرضا|

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 0:34 توسط علیرضا|

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 0:32 توسط علیرضا|

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 0:22 توسط علیرضا|

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 0:9 توسط علیرضا|

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 0:2 توسط علیرضا|

نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393ساعت 23:56 توسط علیرضا|

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:58 توسط علیرضا|

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:57 توسط علیرضا|


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:55 توسط علیرضا|


 

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 0:3 توسط علیرضا|

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 0:2 توسط علیرضا|

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 0:1 توسط علیرضا|

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 17:57 توسط علیرضا|

سعی کردیم در برگزاری جشن ۲۲بهمن در حد توانمون مدرسه هم مختصر مشارکتی داشته باشه

یه سرود و یه میان پرده شد نتیجه همکاری مدرسه با کانون روستا ...

اینجا همه شدن شطرنج باز

(البته حضور استاد بزرگ "امين" بي تاثير نبوده)

 

 

صرف صبحانه همراه با آشپزي بچه ها در مدرسه

 

هر دانش آموز ششمي يه تخم مرغ آورد و با يه پيكنيك و ماهي تابه و ... صبحانه رو حاضر كردند.

خداييش خودم تا راهنمايي نيمرو درست نكرده بودم، به سه چهار مدل تخم مرغ ها رو به به مقصد رسونديم...



يه بازي بين زادمحمود و علي آباد برگزار شد؛
 كه هم بازي دبستان و هم بازي راهنمايي زاهد محمود پيروز ميدان بود


 
 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 22:49 توسط علیرضا|

فوتسال- دو- بازیهای محلی- روپایی- طناب کشی-طناب زنی- دارت و ...



 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 13:27 توسط علیرضا|

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 18:9 توسط علیرضا|

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت 18:12 توسط علیرضا|





برچسبها: معلم , زادمحمود , كورده , 88ي , تربيت معلم
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1392ساعت 21:57 توسط علیرضا|

سر کلاس بودم که مدیر با لیستی وارد کلاس شد و اسم تعدادی از دانش آموزا رو خوند که اینا عکس ندارن و این هفته عکس بیارن...

شب اون روز یکی از اولیا اومد در خونمون و گفت به بچه ام اجازه بده تا فردا با باباش بره لار و عکس بگیره .(و چند مورد مشابه).

خدا رو خوش میاد واسه یه عکس، 20  - 30 تا  دانش آموز و اولیا به دردسر بیفتن و مسافت دور و دراز صد کیلومتری تا لار را طی کنند...

نهایتاً به این نتیجه رسیدیم که دورین بیاریم عکساشونو بگیریم و ببریم چاپ کنیم ...

دوربین 12 مگاپیکسل کانون مسجدمون رو امانت گرفته و با مختصر تجربه ای که در زمینه عکاسی داشتم یه مقوا چسبوندیم به دیوار و به کمک همکاران عکس بچه ها رو گرفتیم . با یه عکاسی هم صحبت کردیم که عکس دانش آموزا رو چند میگیری ؟ دیدیم نرخشون 6 تا سه در چهار 5000 ؛ صحبت کردیم که عکس رو آماره کنیم و فقط چاپش با اونا باشه ؛ نهایتا رو 3500 به توافق رسیدیم.

هرچند از اینجور عکاسی نباید انتظار زیادی داشت ولی انصافاً عکسا خوب شده بود .

بدین ترتیب عکس دانش آموزا با 1500 زیر قیمت بازار آماده شد.

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 20:1 توسط علیرضا|

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت 19:58 توسط علیرضا|

اگه یه بار بیایی زاهدمحمود می فهمی جاده خراب به چی میگن

یکی دو هفته اول بالای پیکانبار نشستیم ، ترک موتور اهالی نشستیم و ...

مگه میشه یه سال ، 23 کیلومتر جاده خاکی ... خلاصه تصمیم بر این شد که نفری یه مبلغی بذاریم وسط و یه ماشین شریکی بخریم ...

این طرح تصویب شد اما مصمم به اجرا نبودیم ... تا اینکه :

یه روز کارمندان محترم شبکه بهداشت با خودرو پلاک قرمزشون اومدن زاهدمحمود و با هزار منت  و التماس اجازه دادن در قسمت بار دوکابین نیسانشون بشینیم... کنار کارتون های دارو ؛ هر نفر به مسافت 2 وجب!

حقیقتاً برامون سخت بود ... اینا کارمند ماهم کارمند ! نشسته بودن جلو و کولرشون برقرار و ... ما هم بالا دوکابین مسیر 23 کیلومتری فقط خاک می خوردیم...

سر جاده اصلی پیادمون کردن و رفتن ، وقتی پیاده که شدیم یه کم احساس حقارت میکردیم... تصمیم گرفتیم عزت رو به خودمون برگردانیم ...

نفری یک میلیون و خرده ای  گذاشتم وسط و یک دستگاه "پیکان" رو قولنامه کردیم.

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1392ساعت 18:10 توسط علیرضا|



يادمه بچه كه بوديم آرزو داشتيم با معلممون غذا بخوريم؛

آرزو به دلشون نذاشتم...

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 21:41 توسط علیرضا|

...يك سال تحصيلي گذشت ...

باورم نميشد اينقدر آخرين روز سخت باشه ... ارتباط من با اونا فراتر از يه معلم و شاگرد بود ... داشتم باهاشون زندگي مي كردم...

 

روز آخري همشون دورم جمع شده بودن و با صورت هاي اشك آلود ...

البته صورت خودم خيس تر بود...

اين عكسو برا همشون چاپ و پرس كردم و با يه يادگاري ديگه بهشون دادم...

قابل توجه دوستايي كه ميگن خوشي زده زير دلت ؛

 تو اين روستا من يخچال و چراغ گاز و حمام و آب لوله كشي و ... نداشتم

دارايي من يه پيكنيك بود و يه لامپ .

اين روستا ۱3۰ كيلومتري خونمونه كه تيكه اولو با تريلرهاي خط بندر مي رم و الباقي مسير (۲۳ كيلومتري خاكي)  رو با بالاي نيسان نشستن و ترك موتور نشستن گذراندم ... 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 12:53 توسط علیرضا|

جشن روز معلم

 

تشريح اجزاء بدن قورباغه به شيوه قطع نخاع(به دليل عدم وجود مواد بيهوشي)

(البته چشم گوسفند و سر مرغ هم تشريح شد كه دستم كثيف بود عكس نگرفتم)

اينم اردوي علمي فصل سنگ هاي چهارمي ها( كنار رودخونه)

 اردو در هفته آخر

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 1:54 توسط علیرضا|



      قالب ساز آنلاین