.:: مــــــــعلم لارســـــــتانی ::.

نوشته شده در جمعه ۱۲ تیر۱۳۹۴ساعت 3:1 توسط علیرضا|

نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر۱۳۹۴ساعت 23:52 توسط علیرضا|

نوشته شده در سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 23:29 توسط علیرضا|

جهت دانلود فیلم جشن نوروز (حاجی فیروز و عمو نوروز ) اینجا کلیک کنید


 

نوشته شده در جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 19:32 توسط علیرضا|

نوشته شده در شنبه ۵ مهر۱۳۹۳ساعت 19:18 توسط علیرضا|

نوشته شده در یکشنبه ۳۰ شهریور۱۳۹۳ساعت 19:10 توسط علیرضا|

نوشته شده در پنجشنبه ۱ خرداد۱۳۹۳ساعت 19:2 توسط علیرضا|

نوشته شده در پنجشنبه ۱ خرداد۱۳۹۳ساعت 18:59 توسط علیرضا|

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ خرداد۱۳۹۳ساعت 18:54 توسط علیرضا|

نوشته شده در پنجشنبه ۱ خرداد۱۳۹۳ساعت 18:49 توسط علیرضا|

نوشته شده در سه شنبه ۳۰ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 17:55 توسط علیرضا|

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 17:41 توسط علیرضا|

نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ اسفند۱۳۹۲ساعت 17:34 توسط علیرضا|

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲ساعت 17:31 توسط علیرضا|

نوشته شده در یکشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۲ساعت 16:36 توسط علیرضا|

تا دو سه ماه پيش كسي نميدونست شطرنج چجوري بازي مي كنن

حالا همه شدن شطرنج باز

(البته حضور استاد بزرگ "امين" بي تاثير نبوده


صرف صبحانه همراه با آشپزي بچه ها در مدرسه

هر دانش آموز ششمي يه تخم مرغ آورد و با يه پيكنيك و ماهي تابه و ... صبحانه رو حاضر كردند.

خداييش خودم تا راهنمايي نيمرو درست نكرده بودم، به سه چهار مدل تخم مرغ ها رو به به مقصد رسونديم...



يه بازي بين زادمحمود و علي آباد برگزار شد؛
 كه هم بازي دبستان و هم بازي راهنمايي زاهد محمود پيروز ميدان بود


نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 22:49 توسط علیرضا|

نوشته شده در پنجشنبه ۳ بهمن۱۳۹۲ساعت 18:44 توسط علیرضا|

فوتسال- دو- بازیهای محلی- روپایی- طناب کشی-طناب زنی- دارت و ...



 

نوشته شده در جمعه ۲۹ آذر۱۳۹۲ساعت 13:27 توسط علیرضا|

نوشته شده در جمعه ۱۵ آذر۱۳۹۲ساعت 18:9 توسط علیرضا|

نوشته شده در جمعه ۸ آذر۱۳۹۲ساعت 18:12 توسط علیرضا|





برچسبها: معلم , زادمحمود , كورده , 88ي , تربيت معلم
نوشته شده در جمعه ۱ آذر۱۳۹۲ساعت 21:57 توسط علیرضا|

سر کلاس بودم که مدیر با لیستی وارد کلاس شد و اسم تعدادی از دانش آموزا رو خوند که اینا عکس ندارن و این هفته عکس بیارن...

شب اون روز یکی از اولیا اومد در خونمون و گفت به بچه ام اجازه بده تا فردا با باباش بره لار و عکس بگیره .(و چند مورد مشابه).

خدا رو خوش میاد واسه یه عکس، 20  - 30 تا  دانش آموز و اولیا به دردسر بیفتن و مسافت دور و دراز صد کیلومتری تا لار را طی کنند...

نهایتاً به این نتیجه رسیدیم که دورین بیاریم عکساشونو بگیریم و ببریم چاپ کنیم ...

دوربین 12 مگاپیکسل کانون مسجدمون رو امانت گرفته و با مختصر تجربه ای که در زمینه عکاسی داشتم یه مقوا چسبوندیم به دیوار و به کمک همکاران عکس بچه ها رو گرفتیم . با یه عکاسی هم صحبت کردیم که عکس دانش آموزا رو چند میگیری ؟ دیدیم نرخشون 6 تا سه در چهار 5000 ؛ صحبت کردیم که عکس رو آماره کنیم و فقط چاپش با اونا باشه ؛ نهایتا رو 3500 به توافق رسیدیم.

هرچند از اینجور عکاسی نباید انتظار زیادی داشت ولی انصافاً عکسا خوب شده بود .

بدین ترتیب عکس دانش آموزا با 1500 زیر قیمت بازار آماده شد.

نوشته شده در جمعه ۱۷ آبان۱۳۹۲ساعت 20:1 توسط علیرضا|

نوشته شده در جمعه ۱۷ آبان۱۳۹۲ساعت 19:59 توسط علیرضا|

نوشته شده در جمعه ۱۷ آبان۱۳۹۲ساعت 19:58 توسط علیرضا|

اگه یه بار بیایی زاهدمحمود می فهمی جاده خراب به چی میگن

یکی دو هفته اول بالای پیکانبار نشستیم ، ترک موتور اهالی نشستیم و ...

مگه میشه یه سال ، 23 کیلومتر جاده خاکی ... خلاصه تصمیم بر این شد که نفری یه مبلغی بذاریم وسط و یه ماشین شریکی بخریم ...

این طرح تصویب شد اما مصمم به اجرا نبودیم ... تا اینکه :

یه روز کارمندان محترم شبکه بهداشت با خودرو پلاک قرمزشون اومدن زاهدمحمود و با هزار منت  و التماس اجازه دادن در قسمت بار دوکابین نیسانشون بشینیم... کنار کارتون های دارو ؛ هر نفر به مسافت 2 وجب!

حقیقتاً برامون سخت بود ... اینا کارمند ماهم کارمند ! نشسته بودن جلو و کولرشون برقرار و ... ما هم بالا دوکابین مسیر 23 کیلومتری فقط خاک می خوردیم...

سر جاده اصلی پیادمون کردن و رفتن ، وقتی پیاده که شدیم یه کم احساس حقارت میکردیم... تصمیم گرفتیم عزت رو به خودمون برگردانیم ...

نفری یک میلیون و خرده ای  گذاشتم وسط و یک دستگاه "پیکان" رو قولنامه کردیم.

نوشته شده در جمعه ۳ آبان۱۳۹۲ساعت 18:10 توسط علیرضا|

۱-جشن قرآن :

۲ - برنامه تفریحی

۳- خفاش

وقتی در باره خفاش (شوپرک) از بچه ها سوال می کردم  بعضیهاشون می گفتن موشا وقتی پیر میشن بال در می آرن...!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مهر۱۳۹۲ساعت 11:34 توسط علیرضا|



يادمه بچه كه بوديم آرزو داشتيم با معلممون غذا بخوريم؛

آرزو به دلشون نذاشتم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ مهر۱۳۹۲ساعت 21:41 توسط علیرضا|

جشن روز معلم

 

تشريح اجزاء بدن قورباغه به شيوه قطع نخاع(به دليل عدم وجود مواد بيهوشي)

(البته چشم گوسفند و سر مرغ هم تشريح شد كه دستم كثيف بود عكس نگرفتم)

اينم اردوي علمي فصل سنگ هاي چهارمي ها( كنار رودخونه)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۶ شهریور۱۳۹۲ساعت 15:54 توسط علیرضا|

نوشته شده در چهارشنبه ۶ شهریور۱۳۹۲ساعت 15:51 توسط علیرضا|

دست پخت خودمه ؛ چطوره؟

نوشته شده در سه شنبه ۵ شهریور۱۳۹۲ساعت 19:42 توسط علیرضا|



      قالب ساز آنلاین